life with out love is fifty with out five
عصر ما عصر فریبه****عصر اسمای غریبه
عصر پژمردن گلدون****چترهای سیاه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه****وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده**** قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطی شقایق**** بشینیم توی یه قایق
بزنیم دلو به دریا ***** منو تو تنهای تنها
خونه هامون پر نرده****پشت هر پنجره پرده
قفس ها پر پرنده ***** لبای بدون خنده
چشما خونه ی سواله**** مهربون شدن محاله
نه برای عشق میلی **** نه کسی به فکر لیلی
کاش تو قحطی شقایق****بشینیم توی یه قایق
بزنیم دلو به دریا ***** منو تو تنهای تنها
اون قدرمیریم که ساحل***از منو تو بشه غافل
قایق وبا هم میرونیم****اونجا تا عبد میمونیم
جایی که نه آسمونش **** نه صدای مردمونش
نه غمش نه جنبجوشش***نه گلای گلفروشش
مثل اینجا آهنی نیست****پس ببین یادت بمونه
کسی هم اینو ندونه **** زنده بودیم اگه فردا
******وعده ی ما لب دریا******
آذربایجان در طول تاریخ مهد مردان و زنان بزرگ و مبارزی بوده است که برای احقاق ملت
مظلوم آذربایجان و دفاع از شرف و ناموس این ملت در طول تاریخ در مقابل دشمنان و استبداد و
استعمار مبارزه کرده اند .
تومروس (شیر زن آذربایجانی که کوروش را معدوم ساخت) بابک , کور اغلو, نیگار
خانوم ,نبی,حجر ,زینب پاشا,ستارخان,خیابانی,پیشه وری,صفر خان,آیت الله شریعتمداری
و .....مردان و زنان قهرمانی هستند که برای دفاع از خاک وناموس و شرف آذربایجان نقد عمر
و جان باخته اند .امروز فرزندان خلف این انسانها ی بزرگ و نستوه مقاوم در مقابل تضییق
حقوق ملت مظلوم آذربایجان و صیانت از کیان و ناموس وطن در مقابل استعمار و شوونیسم
فارس راه آنان را ادامه می دهند .
شوونیزم فارس در ادامه تضییع حقوق حقه ملت آذربایجان برای خفه کردن صدای این ملت
مظلوم در صدد بریدن زبان نخبگان ملی بر آمده است,لذا برای تحقق این استراتژی اقدام به
دستگیری و زندانی کردن نخبگان فعال فرهنگی,اجتماعی و سیاسی آذربایجان نموده است.
تحولات اخیر منطقه و در گیری ترکیه و متحد استراتژیک آن جمهوری آذربایجان با گروهی
تروریستی( پی کا کا) و زد و بند های سیاسی بین برخی از کشور های منطقه بر سر این مساله
فضا را برای اعمال فشار بیشتر از سوی شوونیسم فارس بر فعالان ملی و سیاسی آذربایجان
فراهم نموده است .لذا دستگیری و زندانی نمودن نخبگان آذربایجان ,با بازداشت آقایان دکتر محمد
علی حیدری و ایلقار مرندلی شدت یافته و وارد فاز جدید خود شده است.
با امید به آزادی تمامی زندانیان سیاسی آذربایجان
یک شهید را نمی بینی که چه شیرین و چه آرام می میرد؟
برای آنها که به «روز مرگ» خو کرده اند و با خود ماندگار ، مرگ ، فاجعه ی ، هولناک و شوم زوال است ، گم شدن در نیستی است .آن که آهنگ هجرت از از خویش کرده است ، با مرگ ، آغاز می شود .
چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان شگفت را شنیده اند آن را کار بسته اند که :«بمیرید ، پیش از آن که بمیرید»!؟
چنین می پندارم که دراین سوره مخاطب خداوند تنها پیامبر(ص) نیست. روی سخن با همه ی آنهایی است که در «جامه ی خویش» پیچیده اند:
«ای به جامه ی خویش فرو پیچیده! برخیز! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن»!
طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی در فضای درونم می پیچد و صدای زنگ های این کاروان را که آهنگ رحیل کرده است ، می شنوم . هجرت آغاز شده است و می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه در من سربرداشته است . نه حریق ، که آتش کاروان است ! آتشی که به راه می ماند و کاروان میگذرد.
میخواستم این دفعه چنتا عکس بزارم تو وبلاگ ولی وقتی دیروز یکی از ترانه های گوگوش و شنیدم نظرم
عوض شد و دیدم که حیفه متن این ترانه رو نزارم تو وبلاگ شاید خیلی هاتون این ترانه رو شنیده باشین
ولی بهتره یه بارم به مطن ترانه توجه کنین من که عاشق این ترانم شما هم نظرتونو بگین
برادر خاطرت هست
صلات ظهر مرداد هوای پخته ی منگ دو تا بچه ی بی خواب ته یه کوچه ی تنگ
با یه تفنگ چوبی یه تیر کمون یه مش سنگ می رفتیم جنگ دشمن کامان کیو کیو بنگ بنگ
چه قدر سرخ پوست کشتیم تو اون کوچه ی بن بست چه فصل ساده ای بود برادر خاطرت هست
همه سر گرم بازی همه بی خبر و شاد کسی از روز غصه خبر اصلا نمی داد
هوای بچگی ها بهار مهربونی گذشت و ما رسیدیم به فصل نوجوونی
شبای خوش جمعه شبای سینما بود ستاره ی فرنگی چراغ راه ما بود
یکی آواز می خوند مثل انریس کریزلی یکی جیمزبین می شد واسه زهرا و لیلی
چه بوسه ها گرفتیم تو اون کوچه ی بن بست کتک هم خوب خوردیم برادر خاطرت هست
بهار بود و هنوزم شب جیک جیک مستون هنوزم پرده ها بود رو صورت زمستون
گذشت اون شب روشن شب ستاره و ماه رسید نسل من وتو به اولین بزنگاه
بزنگاه بدی بود چهل سوی پر آشوب نه یک هم درس دانا نه یک همسفر خوب
یکی رو باد می برد پی میراث شرقی یکی رو آب می برد به مغرب ترقی
چقدر ممنوعه خوندیم تو زیر زمین بد بو همش بحث و جدل بود سر پیام شاملو
تو پیچ پیچ شب و ماه قیامت بود و غوغا یکی خمار انگلس یکی نعشه ی بودا
تو مسجد شاعر چپ تو کافه مومن مست عجب سر گیجه ای بود برادر خاطرت هست
هنوزم شبای جمعه شبای سینما بود تب تند گوزن ها تو کوچه های ما بود
به یادم هست که یک روز همه جسورو شیردل شدیم آرتیست اول تو فیلم حق و باطل
موتور؛شب نا مه؛رقیب مترقی؛ زن نیمه برهنه توی حجاب شرقی
هوای شورو شر بود تو اون کوچه ی بن بست یکی گلوله می خورد یکی قداره می بست
همه شیفته و سر مست تو رویا مونده در بست چه خوابها که ندیدیم برادر خواطرت هست
دیگه یادی ندارم از اون جیک جیک مستون بهار مرد و زمین رفت به رویت زمستون
شکست کشتی مهتاب تو گل موج هیولا ستاره بود که می رفت به قعر شب دریا
دیگه سکوت تاروکمونچه ی شبانه حقیقت بود حقیقت نه فیلم بود نه ترانه
تفنگ های حقیقی برادر های دل تنگ ببین گردش چرخ و بازم کیو کیو بنگ بنگ
شبی صد دفعه مردیم تو اون کوچه ی بن بست چه فصل وحشتی بود برادر خاطرت هست
گذشت اون فصل و ما هم گذشتیم با دل سرد مثل غبار اندوه سوار باد ولگرد از این
گودال به اون گود از این چاله به اون چاه سفر کردیم و رسیدیم به آخرین بزنگاه
رو خاک سست غربت نشستیم تلخ و سنگین یکی افتاده از دل یکی افتاده از دین
تو این غربت بیمار تواین بی راهه ی تار نه یک راه بلدی بود نه یک قافله سالار
گم وگور رفته از دست تو این بهشت سر مست چه دوزخی چشیدیم برادر خاطرت هست
صلات ظهر مرداد هوای پخته ی منگ دو بچه ی مهاجر تو یک اتاقک تنگ
با یه دکمه یه مش سیم یه جعبه نور خوش رنگ نشستن گرم بازی کامان کیو کیو بنگ بنگ
بازم کامان کیو کیو بنگ بنگ هنوزم کیو کیو بنگ بنگ
شهریار شاعری عاشق بود که شعر او جلوه ای از پاکی وجود و تبلور حقیقی احساس بود. با آن دلی که غزال چابک دشت های غزل بود، می خرامید و چشم زیبا دوستِ «شاعـری» را به خود وا می داشت. آن جا که در دامـن دل انگیز «حیـدر بابا» طنیـن می افکند، دل هر عاشق وارسته ای به آن سو می شتافت. او در سیر پر دامنه خویش، در سلوک عاشقی تا بدان جا پیش رفت که سزاوار دریافت خرقه از دستان مرشد طریقت گشت؛ اما فروتنی و خاکساری اش او را به عالم شاعری فرا خواند. روح پر تلاطم و پر تکاپوی نغز پرور او را می ستاییم.
بیر وفا بکلمه
گچن زامانان
مرسین لر وفاسیز
یولار وفاسیز
بیر بوت بکلمه
سولدان عا شقدان
سوریم دییم
دینلر وفاسیز
گون گدیر گونومنن
سولار چیچکلر
یالانا کاریشیب
بوتون گلچک لر
سونلر گدییم
بوشونا بکلر
یولجولار وفاسیز
یولار وفاسیز
بیر دنیا دوشونکی
وفادان یوکسون
عمرینی وردیین
دو سلار وفا سیز
بیر حایات دوشونکی
سوگیدن یوکسون
جانمی وردییم
جان لار وفاسیز
گون گدیر گونمنن
سولار چیچکلر
یالانا کاریشیب
بوتون گلچکلر
سونلر گدییم
بوشونا بکلمه
یولجولار وفاسیز
یولار وفاسیز
سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه می کنی با سر نوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
دیشب دلم گرفته بود کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشش برسسون
فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت و راست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنات
بخاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
یه دل تنها و کبود هلاک یک نگاهته
من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر می دن که بیا دوستت داره می میره
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خسستت نکنه
غم غریبی عزیزم زردو شکستت نکنه
اگه واست زحمتی نیست برای عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
توازخودت برام بگوبدون من خوش می گذره
دلت می خواد می اومد یا تنها رفتی بهتره
از وقتی رفتی تو چشام فقط شده یه کاسه خون
همشیه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
یادت میاد گریه هام وریختم کنار پنجره
داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
یادت می یاد خندیدی و گفتی حالا بزار برم
تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم
امروز دیدم دیگه داری منو فراموش می کنی
فانوس آرزوهامو تو داری خاموش می کنی
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتی چشمات و ازچشم من هیچ وقت نگیر
حرف منو به دل نگیر همش مال غریبه هاست
تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه
دلم برات شور میزنه این دل و بی خبر نذار
فکر نکن از راه دور دارم سفارش می کنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش می کنم منم همون کسی که بیشتر از همه دوست داره
من با نوشتن این متن قصد توهین به هیچ قوم یا نژادی را ندارم.
من پانترک نیستم ولی از شما حق خودم را می خواهم چون در این میان من و قومم نیز از این آب و خاک حقی داریم ما همان زاده های بابک ها وستارها هستیم که به خاطر این آب و خاک از خود گذشتند و از زاده های آن شهیدانی که در 8 سال جنگ با عراق خود را فدا کردند و آن شهیدانی که در آزادی خرمشهر طومه ی کوسه ها شدند زاده های هزاران دانشمند و عالم و شاعر که به خاطر پیشرفت ایرانیان از همه چیز خود گذشتند .
حال خودتان قضاوت کنید آیا حق ما نیست که در خاکی که برای ذره ذره ی آن ما هم زحمت ها کشیدیم و جانها دادیم با آرامش و بی دغدغه زندگی کنیم.
آیا این درست است که کشوری که پر است از نژادهای مختلف (کرد و لر و بلوچ و ترک)حکومت در دست یک نژاد باشد(فارس) و همه ی این نژادها را به تمسخر بگیرد آیا این درست است؟
من با کسانی هستم که فکر می کنند فارس ها در ایران در اکثریت اند ولی در اشتباهید در ایران فارس ها در در اقلیت هستند و دیگر نژادها در اکثریت هستند.
بله من حق خودم را می خواهم حقم را از این سرزمین می خواهم چون مانند شما برای آن زحمت کشیده ام.
اما به شما می گویم بترسید از عاقبت این کار. این مردم که شما به تمسخر می گیرید در بدنشان خون" ستار"و" بابک "جاریست وای به روزی که این خون به جوش آید وای .....
ببخشید که سرتونو به درد آوردم من با نوشته هام فقط خواستم بگم من به فرهنگ و نژاد هیچ کس توهین نمی کنم فقط می خواهم کسی هم به فرهنگ و نژاد من توهین نکنند.
آیا این تقاضای زیادی است؟
تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست
خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی ونرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشقتر شدم من از اونی هم که بود بدتر شدم من
صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییمودیدی تونذاشتی برم از دست اگرچیزیم هنوزم
نازنینم امید شیرینم من بجز تو کسی نمی بینم
از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم
بجز دستای گرمت بلا و خوش ندیدم
زندگیمو به پای تو دادم اون روزا نمیره از یاد
نازنینم برس به فریادم
اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید.
حیدر بابا ایلدریملار شاخاندا
سللر سولار شاقلیدایوب آخاندا
قیزلار اونا صف باغلیوب باخاندا
سلام اولسون شو کتوزه ائلوزه
منیم ده بیر آدیم گلسین دیلوزه
حیدر بابا کهلیکلرون اوچاندا
کول دیبینن دوشان قالخوب قاچاندا
باخچالارون چیچکلنوب آچاندا
بیزدن ده بیر ممکن اولسا یاد اله
آچیلمیان اورکلری شاد اله
بایرام یئلی چارداخلاری ییخاندا
نوروز گلی قارچیچگی چیخاندا
آغ بولوتلار کوینکلرین سیخاندا
بیزدن ده بیریادایلیه ن ساغ اولسون
دردلریمیز قوی دیکلسون داغ اولسون
حیدر بابا گون دالیوی داغلاسین
اوزون گولسون بولاخلارون آغلاسین
یئل گلنده وئر گتیرسین بویانا
بلکه منیم یاتمیش بختیم اویانا
حیدر بابا سنون اوزون آغ اولسون
دورت بیریانون بولاغ باغ اولسون
بیزدن سوراسنون باشون ساغ اولسون
دنیا قضو_ قدر ئولوم _ ایتیمدی!
دنیا بویی اوغولسوزدی یتیمدی !
حیدر بابا یولوم سنن کج اولدی
عمروم کچدی گلممه دیم گج اولدی
هچ بیلمه دیم گوزللرون نج اولدی
بیلمزدیم دنگه لروار دونوم وار
ایتگین لیک وار آیرلیق وار ئولوم وار
حیدر بابا ایگیت امک ایتیرمز
عمر کچه رافسوس بره بیتیرمز
نامرد اولان عمری باشا یتیرمز
بیزده واللله اونوتماریق سیز لری
گورممسک حلال ائدون بیزلری
انسان شاید یک موضوع قدیمی باشد و در وهله ی اول به نظر رسد که موضوع بسیار کهنی را مطرح کردیم. در صورتی که در میان سراسر علوم و همه ی پدیده هایی که در علوم انسانی مطرح می باشد مجهول ترین مسئله انسان است.
وقتی تعاریف مختلفی را در مورد انسان از زمان ارسطو تا کنون بررسی می کنیم می بینیم حتی امروز که این همه ترقیات خارق العاده در رشته های گوناگون علوم کرده وعلم امروز هر پدیده ای را در عالم بهتر از انسان می تواند تعریف کند. از تعریف معنای خود انسان عاجز است.
زیرا به قول آلکسیس کارل:"انسان تا کنون همواره به بیرون می پرداخت و همواره در چستجوی سر در آوردن از عالم و از اشیا و از پدیده های مادی بوده است و هرگز متوجه نشده است که قبل از شناختن عالم بیرون درون را باید شناخت"
(مقصود از درون معنی صوفیانه ی آن نیست بلکه منظور انسان است) و این سخن الکسیس کارل رمز سقوط انسان در تمدن عظیم و شگفت آور امروز است.زیرا قبل از این که هر تمدنی را بسازیم و هر فرهنگ و مکتبی را برای بشر وضع کنیم باید انسان را بشناسیم ولی متاسفانه همه چیز را می شناسیم جز انسان.
بالاخص در سه قرن اخیر به میزانی که در علوم ترقی کرده و به میزانی که انسان نسبت به علوم سابق آگاهی و معرفت دقیق از اشیا یافته است به قول جان دیوی و به اعتراف او"امروز کمتر از سابق انسان را می شناسد زیرا بیشتر از سابق اندیشه و کوشش علمی خود را مصروف عالم بیرون کرده است"
فلسفه ومذهب وعلوم قدیم شعارشان این بود(گرچه نمی گویم همه ی فلاسفه و علما به این شعار رسیدند شاید هم نه فلاسفه رسیدند ونه علما)که معنی زندگی و هدف عالم.خصوصیات و رسالت انسان را در جهان تعیین کنند و بشناسند.اما در سه قرن اخیر فرانسیس بیکن شعاری را انتخاب کرد که تا کنون علم این شعار را حفظ کرده است و آن این که علوم و فلسفه های سابق هدفشان این بود که انسان معرفتش زیاد شود و آگاهی بیشتری نسبت به حقایق عالم پیدا کند.اما علم امروز باید این هدف را رها کند و این رسالت را از دوش خویش بر دارد و رسالت دیگری بگیرد چنان که گرفت و رسالت دیگر علم "قدرت"است.
بیکن اعلام کرد که تنها فلسفه و علمی مورد قبول است که منجر به قدرت انسان در زندگی و استیلای بیشتر وی بر طبیعت و ناگزیر بر خورداری هر چه بیشتر از معارف مادی گردد.
مهانداس کارامچاند گاندی (دوانگاری: मोहनदास करमचन्द गांधी؛ گجراتی: મોહનદાસ કરમચંદ ગાંધી؛ زاده: ۲ اکتبر ۱۸۶۹ - درگذشت: ۳۰ ژانویه ۱۹۴۸) (۱۰ مهر ۱۲۴۸-۹ بهمن ۱۳۲۶) رهبر سیاسی و معنوی هندیها بود که ملت هند را در راه آزادی از استعمار امپراتوری بریتانیا رهبری کرد. در طول زندگیش استفاده از هر نوع ترور و خشونت برای رسیدن به مقاصد را رد میکرد. فلسفهٔ ضدخشونت گاندی که خود نام ساتیاگراها (در سانسکریت به معنای تلاش و کوشش برای رسیدن به حقیقت؛ تحتاللفظی: محکم گرفتن حقیقت) روی بسیاری از جنبشهای مقاومت ضدخشونت در سراسر جهان و تا امروز تأثیر گذارده است.
از زمانی که وی مسئولیت رهبری نبرد برای آزادی و کنگره ملی هند در سال ۱۹۱۸ (۱۲۹۶) را به عهده گرفت، به عنوان نمادی ملی شناخته شد و میلیونها نفر از مردم او را با لقب ماهاتما یا روح بزرگ یاد میکردند. هر چند که او از القاب افتخارآمیز بیزار بود ولی امروز هم همگی او را با نام ماهاتما گاندی میشناسند. سوای اینکه بسیاری او را به عنوان یکی از بزرگترین رهبران تاریخ تلقی میکنند، مردم هند از او با عنوان «پدر ملت» یا باپو (در هندی به معنای پدر) یاد میکنند. زادروز وی در هند به عنوان یک روز تعطیل ملی است و گاندی جایانتی نام دارد.
گاندی توانست با استفاده از شیوهٔ ضدخشونت نافرمانی مدنی استقلال هند را از بریتانیا بگیرد و در نهایت دست امپراتوری بریتانیا را از هند کوتاه کند. شیوهٔ مقاومت آرام وی به مستعمرات دیگر هم نفوذ کرده و آنها را در راه استقلال میهن خود تشویق میکرد. اصل ساتیاگراهای گاندی روی بسیاری از فعالان آزادیخواه نظیر دکتر مارتین لوترکینگ، دالایی لاما، لچ والسا، استفان بیکو، آنگ سان سو کی و نلسون ماندلا تأثیر گذاشت. البته همهٔ این رهبران نتوانستند کاملاً به اصل سخت ضدخشونت و ضدمقاومت وی وفادار بمانند.
گاندی همیشه میگفت که اصول او ساده هستند و از باورهای سنتی هندو به نامهای ساتیا (حقیقت) و آهیمسا (ضدخشونت) گرفته شدهاند. او میگفت «من چیز جدیدی ندارم که به دنیا یاد بدهم. حقیقت و ضدخشونت بودن همسن کوهها هستند..

یک ایه ای در انجیل هست که من خیلی دوستش دارم و فکر می کنم اگه همه ی انجیل تحریف شده باشد. این ایه اصیل است .زیرا بوی سخن یک پیامبر را می دهدوتصور نمی کنم کسی که به تحریف یک کتاب اسمانی می پردازداین قدر شوق و ذوق داشته که چنین جمله ی زیبایی بسازد.
می گوید:"ای انسان ها ! از راههایی مروید که روندگان ان بسیارند. از راههایی بروید که روندگان ان کم اند"
چرا که تاریخ تکامل مال کسانی است که خودشان راه تازه ای را انتخاب کردند.یا راههایی را برگزیدند که هنوز انسان ها و توده ی عوام که همیشه دنباله رو هستند و همیشه دیگران برایشان فکر می کنند و تصمیم می گیرند از آن راهها نمیرود.
"از راههایی بروید که روندگان آنها کم هستند.از راههایی نروید که روندگان آن بسیارند"
روحانیون قشری قسطنطنیه برای این که به مضمون آیه عمل کنند هیچ وقت از خیابان های اصلی و شلوغ عبور نمی کردند از کوچه پس کوچه های خلوتمی گذشتند این نشان می دهد که گاه یک زیبایی شگفت یا یک فکر بلند و یک سخن عمیق در اندیشه هایی که شایستگی فهم آن را ندارد به چه صورت مضحکی تجلی می کند و مسخ می شود.
و علی این روح پر شگفتی که در همه ی ابعاد گوناگون و حتی ناهمانند بشریقهرمان است امروز در میان شیعیان خویش چنین سر نوشتی دارد.(افسوس که چقدر زیبایی ها و عظمت ها در دست ملت هایی که لیاقت داشتنش را ندارند پا مال می شود )
و این امام راستین شیر پیروز روزهای مدینه و روح تنها و دردمند شب های نخلستان که رسالت خاصی در تاریخ دارد اکنون از همه وقت ناشناخته تر است و کاش ناشناخته بود که بدشناخته تر است.
درباره علی از جهات مختلف و ابعاد گوناگون می توان تحقیق کرد.و بررسی هر بعد شخصیت وی مسا ئل همان بعد را دارا می باشد . مثلا به عنوان یک شیعه یا از نظر یک مورخ یا از دیدگاه فلسفه یا عرفانی و...غیره.
ای کاش علی را اصلا نمی شناختیم و محققان نخستین بار او را به ما می شناساندند.
استاد دکتر علی شریتی
می کننداز نفست گرمی می گیرند و به امید تو زنده هستند
آرایش گلهای بهار تقدیم تو باد
گویند که عشق هدیه پاک خداست
این هدیه هزاران بار تقدیم تو باد
بزرگتر شده ام واین جامع بر من تنگی میکند
ودرد وسکوت همنشین
تنهایی جاویدان
من است
چرا این روزها فلسفه دیگر محبوب نیست.چرا فرزندان او"یعنی علوم"دارایی او را میان خود تقسیم کرده اند و خود او را با ناسپاسی وخشونتی جان فرساتر از بادهای سخت زمستانی از در بیرون رانده اند "همچنان که فرزندان لیر با او کردند؟
روزگاری بزرگترین ترین مردان برای جانسپاری در راه فلسفه آماده بودند چنانکه سقراط شهادت در راه فلسفه را بر گریز از برابر دشمنان ان ترجیح داد و افلاطون دو بار جان خود را به خطر انداخت تا دولتی مبتنی بر حکمت و فلسفه تشکیل دهدو مارکوس آورلیوس ان را از تاج و تخت خود دوست تر می داشت و وبرونو به خاطر وفاداری به فلسفه زنده به اتش افکنده شد روزگاری بود که پادشاهان و پاپان از او می ترسیدند و برای جلو گیری از زوال حکومت خود پیروان ان را به زندان می انداختند.
یکی از پاپان بزرگ با فروتنی در صدد جلب دوستی اراسموس بر امد.پادشاهان و نایب السلطنه ها ولتر را از سرزمین خود بیرون کردند و چون تعظیم جهان متمدن را در برابر قلم او دیدند از حسد بر خود پیچیدند. ریونوسیوس وپسرش حکومت سیراکوز را به افلاطون پیشنهاد کردند و کمک شاهانه ی اسکندر ارسطو را دانشمند ترین مرد تاریخ ساخت "پادشاهی دانشمند"و فرانسیس بیکن را تا پیشوایی انگلستان بالا برد و از او در برابر دشمنان پشتیبانی کردوفردریک بزرگ هنگامی که نیمه شب سرداران پر زرق و برقش به خواب می رفتند با شعرا به شبنشینی می پرداخت .
روزگاردرخشانی بود آنگاه که فلسفه همه ی مناطق علوم را زیر پر خود داشت و پیشاهنگ تمام پیشرفتهای علمی و عقلی بود. در ان روزگار فلسفه محترم بود و چیزی شریف تر از دوست داشتن حقیقت نبود .اسکندر دیوجانس را پس از خود اولین شخص می دانست.
اکنون دیگر یادی از فلسفه نیست تنها علمی که تمام علم ها را او زاده است .انسان ها با تعویض نامهای علوم ان را به فراموشی سپرده اند.برای مثال: "کیهان شناخت"جای خود را به نجوم و زمین شناسی داده است و"فلسفه ی طبیعی"به زیست شناسی وفزیک بدل شده است و "علم والنفس " جای خود را به روانشناسی داده است پس خود میبینید که اینها همه تکه های بدن فلسفه است که پراکنده شده است.پس بیایید در این عصر به ظاهر مدرن یادی از فلسفه کنیم و در مورد ان بیشتر بدانیم و بیشتر بخوانیم
برنامه: 4 واحد اجباري
واحد 1 : کلاسهاي اجباري
1. بياموزيم چگونه بدون مادرمان زندگي کنيم.(2000 ساعت)
2. زن من مادر من نيست.( 350 ساعت)
3. تمام درآمدم را به زنم مي دهم.(550 ساعت)
4. مي فهمم که فوتبال ورزش نيست و رونالدو يک ابله است.(500 ساعت)
5. زن من پرستار من نيست.
6. زن من کلفَت من نيست.
واحد 2 : زندگي مشترک
1. بچه دار شدن بدون احساس حسادت.(50 ساعت)
2. من ديگر به دوره هاي دوستانه ي زنم دوره ي احمقها نمي گويم.( 500 ساعت)
3. ترک اعتياد به بازي کردن با کنترل از راه دور تلويزيون.( 550 ساعت)
4. من ديگر سر پا ادرار نمي کنم. من پيشرفت کردم و تکبر را کنار گذاشتم....( تمرين عملي همراه با نوار وي ديو 100 ساعت)
5. من ديگر دوش استخر را با دوش حمام اشتباه نمي گيرم.
6. چگونگي انتقال لباسهاي کثيف به سبدشان بدون پخش و پلا کردن آنها.
( 500 ساعت)
7. چگونگي بهبود يافتن از سرماخوردگي بدون از دست دادن اميد به زندگي.
( 200 ساعت)
8. چگونگي به تنهايي لباس پوشيدن،به تنهايي لباس انتخاب کردن و دانستن محل کمد لباسها.
واحد 3 : تفريح و سرگرمي
1. اتو کشي در دو مرحله:
الف) يک پيراهن در کمتر از 2 ساعت
ب ) تکرار با ديگر لباسها ( تمرين عملي)
2. تميز کردن خانه... فعاليتي مطلوب و دلپذير.
3. فراموش نکردن بيرون بردن زباله ها.
4. به خاطر سپردن معناي جاروبرقي: وسيله اي براي تميز کردن خانه که گرد و خاک و آشغالها را جمع مي کند.( براي استفاده ي بهتر به بخش 1 واحد 4 توجه کنيد.)
5. چگونگي استفاده از دستمال گردگيري.
6. جمع کردن خرابکار يها بعد از انجام تعميرات در خانه.
7. بياموزيم معادل زنانه ي نشستن جلوي تلويزيون ; ، ايستادن کنار اجاق گاز; نيست.
واحد 4 : کلاس آشپزي
سطح 1 (مقدماتي): وسايل خانه:
ON : روشن کردن دستگاه
OFF: خاموش کردن دستگاه
سطح 2 ( پيشرفته): درست کردن اولين سوپ آماده بدون سوزاندن آن.
( تمرين عملي: قبل از اضافه کردن مواد، آب را بجوشانيد.)
سطح 3 ( تخصصي): درست کردن چاي بدون فراموش کردن آب و چاي، و دم کردن آن داخل قوري و نه کتري.
سطح 4 ( عالي): تعارف کردن چاي بدون اين که نصف آن در نلبکي بريزد.
بيش از يك قرن از آشنايي«ما» با«جهان جديد» ميگذرد. طي اين قرن قرار بود ما نسبت خود را با «مدرنيت» روشن كنيم. اما گويي همچنان در آغاز راهيم و هنوز در سطح«ملي» راه حل و اجماعي در اين خصوص وجود ندارد روند جهاني شدن«پويش مجدد» ما را وارد فرايند نوسازي كرد. اما نه به دمكراسي دست يافتيم و نه معشوق را در آغوش گرفتيم. منتها به دليل«گذار» از جهان كهن به جهان جديد دردهاي زايمان را يك صد سال است كه تحمل كرده و گاه براي سالم به دنيا آمدن نوزاد مجبور به عمل سزارين مي شويم.
فقز،اعتياد، بحران هويت، طلاق،بيكاري، تورم، نابرابري، قتل و جنايت، خودكشي، كلاهبرداري و اختلاس، تاريك بودن آينده، چند گانگي ارزشها و ... برخي از معضلاتي هستند كه در دوران گذار به صورت«بحراني» بروز و ظهور مي يابند. «قتل مخالفان سياسي» وظهور« جنبش فاشيستي» از آسيبهاي جدي دوران گذارند.
مشكل جوامع گذارآن است كه دو بخش دارد: بخش سنتي و محافظه كار، بخش ديگر مدرن و پيشرو. به گمان ما دولت ما« دلت دموكراتيك توسعه گرا» تنها را پيشروي ماست كه ميتواند بحران ها سامان و نظام اجتماعي مدرن را نويد بخشد.
( « وجودم» تنها«یک حرف» است و «زیستنم» تنها«گفتن» هماتن یک حرف اما بر سه گونه: سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن . آنچه تنها مردم می پسندند : سخن گفتن و آنچه هم من و هم مردمِ! معلمی کردن و آنچه ومردم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن نه کار زندگی میکنم: نوشتن !
و نوشتن هایم نیز بر سه گونه :« اجتماعیات» و «اسلامیات» و «کویریات»
آنچه تنها مردم می پسندند: اجتماعیات و آنچه هم من و هم مردم: اسلامیات
و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن و نه کار - و چه می گویم؟ نه نویسندگی و که زندگی میکنم! کویریات)
«دکتر علی شریعتی»
«کویر»


